مسابقه دوچرخه سواری بانوان  

روز جمعه 95/9/19 ساعت 9 صبح در محل باشگاه فرهنگیان فلکه نفتون مسابقه دوچرخه سواری بانوان در رشته تایم تریل انفرادی برگزار میگردد .
به برندگان جوایزی اهدا میگردد.
توضیح : این نوع مسابقه دوچرخه سواران در یک مسافت ثابت به صورت انفرادی رکاب زده و هرکس زمان کمتری مسافت رو طی کرد برنده خواهد بود.
 

ادامه مطلب  

 

به مناسبت هفته كتاب و كتابخوانی ویژه برنامه ای همراه با معرفی كتاب  در مدرسه هاجر برگزار گردید كه به شرح ذیل می باشد:
 
1- قصه گویی  توسط خانم رحیمی نیكو
2- شعرخوانی توسط یكی از دانش آموزان
3- معرفی كلاس داستان نویسی و قصه خوانی توسط خانم یحیی پور 
4- معرفی كتاب توسط اعضای كتابخانه (رمان هستی و رمان دختری با روبان سفید) - معرفی كتاب توسط خانم رحیمی نیكو ( رمان پیشگو)
5- اجرای مسابقه و اهدای جایزه به برندگان
6- معرفی كتابخانه و فعالیتهای فرهنگی آن
7- ا

ادامه مطلب  

 

ديشب خواب دیدم بهم میگه بدون من هم میتونی
بهم میگه باید بره، مجبوره
یاد همه شون افتادم. بدون همه شون میتونستم. بدون همه شون میتونم. این رو هم واقعا یاد گرفتم. 
ولی نمیخواستم، بدون اون ها نمیخواستم، بدون اون هم نمیخوام. ندارمش، مال من نیست، ولی داره میره. 
اشكال نداره، من باز هم میتونم. این دفعه سبكتره دردش لااقل. 
این دفعه اصلا خودم میخوام برم. میخوام یاد بگیرم رفتن رو
اگه برم، دیگه بر نمیگردم، هیچ وقت! 

ادامه مطلب  

 

سلام عشقم.سلام نفسم.خوبی فاطمه؟از خدا میخوام همیشه خوب باشی فدات بشم.من خیلی دلتنگم...آره دلتنگ تو...کاش ديشب پیشم بودی و میدیدی که چطور دارم گریه میکنم فقط به خاطر تو.میدونی ديشب چه دعایی کردم عزیز دلم؟از خدا خواستم که همیشه سلامت باشی.هیچوقت ناراحت نباشی غم توی زندگیت نیاد...و آخر دعا از خدا خواستم که مال من باشی.خدا تو خودت میدونی من تحمل دیدن دستاش رو توی دستای کسی دیگه ای ندارم...خدایا قلب من زخم خوردس و درد میکشه خدایا مراقبش باش...خدایا تو

ادامه مطلب  

 

قلب کوچیکم ازت پر از زخمای بزرگه...
+ سردرد دارم هنوز... چشام اذیتم میکنن... شیمی باید به خونم... همه چی داغونه من چقد خوشبختم... 
++ دوست داشتن آدما فقط تا جایی که باهاشون رو دروایسی داری، حتی نمیتونی زل بزنی به چشاشون... بعدش تلخه.
+++ رسیدیم به قسمت بارونیه اون چرخه... ديشب البته! نه تونستم بنویسم. 

ادامه مطلب  

بزرگداشت شب یلدا در خاش  

محمدامین میربلوچزهی، خاش - ایرنا - شب یلدا با آیین ها و برنامه های ویژه و متنوع و با نگاه اسلامی و ایرانی در شهرستان خاش سیستان و بلوچستان گرامی داشته شد.
 
به گزارش ایرنا شب چله که در فرهنگ ایرانی به شب یلدا نیز مشهور است در شهرستان خاش با برگزاری نشست های دورهمي و دید و بازدید و جشن گرفتن مردم، به کانون مهر و محبت و وحدت تبدیل شد.برگزاری محافل معنوی انس با قرآن کریم در کنار قرائت دیوان حافظ، اجرای سرود و برنامه های سخنرانی و جشن دورهمي و پخش ش

ادامه مطلب  

 

همینقدر تلخ و سرد و زهرماریم کنار هم... چه اصراری داریم به باهم بودن...به تحمل هم...
+ ديشب یه شب خوب ِ بد بود. داشتم می مردم. ادعا داشت درکم میکنه، اما نه میکرد... داشت مزخرف تحویلم میداد، مث همه ی وقتایی که درکش نمیکنم و مزخرف تحویلش میدم....من نفس کم آورده بودم، قلبم درد گرفته بود، اون داشت عکس پروفایلشو عوض میکرد... نیمه های شب گفت ی چیزی بگم؟ گفتم، بگو... یادش رفت و خوابید و خوابیدم... همین قدر مزخرف .

ادامه مطلب  

 

از زلزله اون شب و اتفاق ديشب مدام در حال ترسیدنم. 
ازترس توی پارکینگمون نمیرم.از خونمون میترسم. از الان که اروم 
زیر پتو دراز کشیدم میترسم.  از یه صدا که از بیرون
خونه بیاد میترسم تپش قلب میگیرم. شبا برام شده جهنم. 
تا نیمه شب توی رخت خوابم بیدارم . و هرکار میکنم فکر نکنم
نمیتونم. و یک درصد هم نمیخوام دست به دامان قرص های 
آرامبخش بشم. و این شرایط بدو تحمل میکنم.
خیلی ضعیف شدم و ترسو. 
خدایا قلبمو اروم کن. ذکرمیگم. آهنگای مورد علاقتو گوش میدم 
تو

ادامه مطلب  

برادرکشی در چالوس  

درگیری دو برادر به دلیل اختلاف مالی به مرگ منجر شد
فرمانده انتظامی چالوس گفت: شخصی با نام "ف.غ" در پی اختلافات مالی با اسلحه شکاری برادر خود با نام "ص.غ" را کشت.
 سرهنگ علیرضا قدیمی با بیان اینکه این قتل ديشب در نزدیکی مجموعه نمک‌آبرود چالوس اتفاق افتاد گفت:بر اساس اعترافات پدر قاتل و مقتول، این دو برادر از مدت‌ها قبل بر سر مسائل مالی اختلاف داشتند و قبلاً نیز با یکدیگر درگیر شده بودند.
  وی گفت: متهم ديشب با استفاده از تفنگ شکاری در خیابان اصل

ادامه مطلب  

361  

بسته ای که مامان فرستاده بود را ديشب باز کردم. از همان اولش که درش باز شد یک عالمه سبزی خشک توی اتاق پخش شد. نبات ها، پالتو و لباس ها همه بوی قرمه سبزی گرفته اند و من ديشب با بوی کوکو سبزی توی اتاقم خوابیدم، و چه بوی خوب و آشنایی بود :دی
بیست و چهار سالگی به سرعت به من نزدیک می شود. و من با خرید کردن های متناوب دارم با خوشحالی تمام، تمام شدن بیست و سه سالگی را جشن می گیرم. سال بدی بود خدایی، خیلی چیزهایش. اما اگر از من بپرسند می گویم در ۲۳ سالگی ام خی

ادامه مطلب  

الهام در همه حال بهترین  

ديشب خیلی خوب بود 
مامان بزرگ از اون قرمه سبزی های معروفش گذاشته بود که هرچی بخوری سیر نمیشی
ديشب یه دور همی 15 نفره شد
جای خاله و همسر و بچه هاش خییییلی خالی بود 
اما خب سه قلوها بیرون از خونه اذیت میکنن براش سخت بود بیاد
بعد شام رفتم آشپزخونه تا میز یلدامون و تکمیل کنم
میز قشنگی شد 
 
 
کمبود جا بود چون میوه ، آجیل ، چیبس و پفک مخصوصا اون پاستیل های خوشمزه رو نشد بچینم
با این حال بازم خوب شد
عکساشون و برای پست های شاخ اینستا گرفتن و مراسم ما شرو

ادامه مطلب  

مرگ یعنی نبودنت  

زن ها دو دسته اند . دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند . . .
 
عشوه و ناز و ادا بلدند . . .
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند . . .
دورهمي مریم موهایشان را هایلایت کنند یا نه . . .
تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد . . .
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرند ،
او را ببوسد ، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم ، به من تکیه کن . . .
دسته دوم زن هایی هستند

ادامه مطلب  

سنگ روی یخ  

از کافی شاپ هم اومدم بیرون و بلافاصله رفتم شرکت قبلیمون که مدیره انبار بودم دوباره درخواست بازگشت مجدد به کار دادم 
هنوز که بهم زنگ نزدن . واااای اگه زنگ نزنن که حسابی سنگ روی یخ شدم .....
اتفاقا ديشب تا صبح بیدار بودم و فکر میکردم ....
به خودم به زندگیم به آیندم ...جالبه به نتیجه ای هم نرسیدم !
چهارشنبه هفته آینده هم جشنه پسر داییمه . قرار شده شب چله برای خانومش اون موقع بیارن.
منم دعوتم ؟  
یعنی برم ؟؟؟؟
آره میرم .... من که یک پسر دایی بیشتر ندارم ! 
 

ادامه مطلب  

هزار راه نرفته  

ديشب خواهر بهنام بهم خبر داد که بهنام حالش چند روزه خیلی بده...
از شدت افسردگی جنون بهش دست داده ....
بردنش آسایشگاه بستریش کردن .
خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم ولی خب چیکار میتونستم بکنم ...! هیچی
مثله همیشه فقط باید شاهد میبودم و فقط تماشا میکردم !
دلم خیلی گرفته از همه چیز ......
قبلا هر وقت دلم میگرفت با امیرحسین حرف میزدم . مشکلاتمو بهش میگفتم و واقعا هم سبک
میشدم ... ولی الان دیگه نمیتونم باهاش راحت حرف بزنم ....
میگن بعضی وقتا ادم باید خودش و خاطراتش

ادامه مطلب  

 

ديشب بود که یه پیام دادگفت تاحالا گریه کردم
توماشین بودم بادوستام که دنیا روسرم خراب شد
رنگش زدم گفتم ازتلگرام بهت پیام دادم خیلی ناراحت بود
اما نمیشدباهاش حرف بزنم پنج دقیقه نشداومدم خونه
هرچی بهش پیام وزنگ زدم هیچ جوابی نداد
هرکاری کردم هیچی نگفت خیلی منتظرموندم اما خبری نشد
خوابیدم صبح درجواب اون همه پیام من فقط یه زنگ زد
ونه پیامی نه سلام صبح بخیری ولی من بازتوتلگرامش
چندتا متن عاشقانه فرستادم بعدگله کردم که چرا همچین
میکنه که سرظهرد

ادامه مطلب  

 

نوشته های نیکولا را که می خوانم دلم می گیرد. یک زمانی من هم فکر می کردم می توانم نیکولا بشوم، یا نیکولاوار بنویسم. یک زمانی فکر می کردم خیلی چیزها می توانم بشوم، خیلی چیزها می توانم داشته باشم.
هر انتخابی که می کنیم، خیلی از راه ها را برای خودمان می بندیم. مدت هاست همین باعث شده از انتخاب کردن بترسم. می ترسم از راههایی که بر روی خودم می بندم. شاید خیلی بیشتر می ترسم از راههایی که بر روی خودم باز می کنم. به هر حال، قبل از هر کاری خیلی فکر می کنم، کر

ادامه مطلب  

 

از دیروز عصر دارم از حرص میترکم. توو کتم نمیره چطور آدمی که میگه یه حسی نسبت به من داره، منو مجبور به کاری میکنه که اصلا خوشم نمیاد و راضی نیستم. همه چی انقدر سریع اتفاق افتاد که گیج عصبانیت بودم و با یه لبخند فیک رضایت مندی چندش آور، اون کار رو انجام دادم. تا برسم خونه، مدام داشتم به خودم میگفتم آروم باش، نفس عمیق بگیر، ولش کن؛ ولی نتونستم ولش کنم. بدتر عصبی شدم و تمام حس تنفرم رو بالا آوردم. حرفای سنگینی میزدم، متوجه بودم، حرفهایی که حاضر بودم

ادامه مطلب  

شهریار  

آمدی درخواب من ديشب چه کاری داشتیای عجب ازاین طرفهاهم گذاری داشتیراه راگم کرده بودی نیمه شب شایدعزیزیاکه شایدبادل تنگم قراری داشتیمهربانی هم بلدبودی عجب نامهربانبعدعمری یادت افتادکه یاری داشتیسربه زیرانداختی وگفتی آهسته سلاملب فروبستی نگاه شرمساری داشتیخواستم چیزی بگویم گریه بغضم راشکستنه نگفتم سالهاچشم انتظاری داشتیبانوازش می کشیدی آه ومی گفتی ببخشسربه دوشم هق هق بی اختیاری داشتیوقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی منشایدازدیوانه ی

ادامه مطلب  

 

ديشب وامشب بزرگترین شب سال هستش  بیایید همگی برای کوتاه شدن بزرگترین و طولانی ترین انتظار دعا کنیم...اللهم عجل لولیک الفرجبسم الله الرحمن الرحیماللهم کن لولیک الحجة ابن الحسنصلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعةو فی کل الساعةولیّا و حافظاوقاعداً و ناصراو دلیلا و عیناحتی تسکنهُ عرضک طوعاو تمتعهُ فیها طویلابرحمتک یا ارحم الراحمینشصت ثانیه دیر امدن صبح زمستان باعث شده یلدا همه بیدار بمانیم.چهارده قرن نیامدبسر فاطمه،اما شد ثانیه ای تشنه

ادامه مطلب  

یلدایی دیگه...  

بی حوصله لمیده بودم پشت لپ تاپ و مشغول ترجمه بودم... با اینکه شب یلدای پارسال همش در تحرک بودم وداشتم تمام لوازم و خوراکی های مربوط به شب یلدا رو تدارک می دیدم اما امسال حتی حوصله فکر کردن بهش رو نداشتم...
همش هم بخاطر نبود پسرم و ماریا بود که جمع مارو کامل می کردن و من انگیزه کافی برای مهمونی دادن پیدا می کردم...
در این حین که لحظات سال گذشته رو تو ذهنم مرور می کردم... زنگ تلفن نواخت. خواهر کوچیکه همسری بود. با مقدمه چینی دعوتمون کرد که فردا شب برای

ادامه مطلب  

137.  

- بی محابا می باره.
آسمون کل ديشب رو بارید، همینطور همه ی امروز صبح. با اطمینان میگم، چون هنوز سرماش از تنم بیرون نیومده. می دونی قشنگ ترین بخشش چی بود؟ هیچکدوممون پیشنهاد لغو برنامه رو ندادیم. از کوه کشیدیم بالا و یه جا برای نشستن پیدا کردیم و یه صبحونه ی خوب خوردیم. برای خودم هم عجیب بود که هیچکدوممون حرفی از بی خیال شدن نزدیم. سلفی نگرفتیم. از خیس شدن لباسامون غر نزدیم. نه من چیزی از مزه ی آش گفتم نه اون از املت و اصلا نفهمیدم ازش راضی بود یا نه

ادامه مطلب  

هشتاد و نهمین نيو فولدر (89)  

وقتی حس و حالش نیست، یعنی نیست دیگه بابا... 
همیشه که قرار نیست حس و حال همه چیز باشه و بهمون خوش بگذره. دلم یکم خواب میخواد. کار هر شبم چی شده؟ یه لیوان قهوه!  اصلا نمیدونم چه طعمیه و چه جوریه. شاید با شیر و شکر قاطی، شاید تلخ تلخ. شاید قلابی، شاید اصل. مهم نیست. مهم اینه که با خوردنش بی خوابیت رو فراموش میکنی. شاید حتی قهوه ای که میخورم تاثیر نداشته باشه و این تصوری باشه که تو ذهنم ساختم "اگر قهوه بخورم همه چی روبراهه". شاید بشه کابوس های شبانه رو ب

ادامه مطلب  

نکنه منظورش منم؟!!!  

یه چیزی بخواد ذهنت و مشغول کنه نگاه نمیکنه الان وقت داری نداری سر کلاسی توی مهمونی پشت فرمونی... به هیچی کار نداره میاد توی ذهنت فکرت و مشغول میکنه و مجال هیچ کاری رو بهت نمیده مثل الان که سر کلاس تخصصی هستم، استادم داره یه مطلب مهمی رو میگه ولی من گوشی دستم گرفتم اومدم تا برات بنویسم بنویسم تا بلکه کمی آروم بگیرم میدونی اون حرف ديشب این عکس الان نکنه...... این فکر اومد تو ذهنم که نکنه منظورش منم! و این یعنی...... ولش کن نه نه نمیشه ولش کرد سر دردم دا

ادامه مطلب  

الهی همه دلشون گرم باشه با داشته هاشون  

شنیدن صدای گررررم و مهربان پدر، که احوال پرس هست که نگران و در فکر هست که میگوید میخواهم با باران صحبت کنم که از همسر میپرسد که گاه و بیگاه زنگ میزند کوتاه و مختصر اما گرم صحبت میکند که که که.... خدایا شکرت.
(نمیدانم واقعا صدای پدرم خوب هست یا من انقدر دیوانه وار عاشق صدایش هستم.راستش نسبت به عزیزانم همینجورم. همسر و مادرم واقعا صداهای بینظیری دارن.اهی میخواهم فقط گوش شوم و انها فقط حرف)
 
ادمها باید یک چیزهایی رو یک مدت نداشته باشند تا برای ساده

ادامه مطلب  

شب یلدا رسید  

مراسم مامان به بهترین شکل ممکن برگزار شد
یه دیزاین فوق العاده با اجرای فوق العاده
 
 
یه نمای کوچیک از کرسی و پرده پشت صحنه
منکه توی مراسم نبودم ولی مامان میگه خیلی خوب اجرا شده 
ديشب خسته و کوفته برای مامان میوه هاش و آماده کردم 
الانم خسته تر دارم برای خودمون آماده میکنم
شب خونه grandmom دعوتیم
تولد دایی " الف " هستش
پیشنهاد دادم کیک درست کنم
همیشه خدا بهترین کیک هارو درست میکنمااااا
تاحالا نشده ژله درست کنم نگیره !
امشب نه کیکم خوب پف کرد نه ژله

ادامه مطلب  

منم عاشق انتظار کشیدن...  

بدجور اسیرِ نوستالژی شدم!
کارم شده دانلود کردن آهنگای دهه های گذشته هر کدومم بالای صد بار گوش میدم...از صبح که چشم باز میکنم تا آخر شب که میخوام بخوابم
ساعت گوشیم رو هفت و نیم گذاشته بودم که پاشم برم باشگاه انوقت مامانم 9 صدام میکنه مگه نمیخواستی بری باشگاه اصلا نمیدونم گوشی کی زنگ خورده بود و کی خاموشش کرده بودم...جوری به ورزش وابسته شدم که فکر کنم در صورتش ترک کردنش افسردگی بگیرم...تخلیه روانی میکنم خودمو باهاش
ديشب با عاطی تو تلگرام داشتیم

ادامه مطلب  

سال های زیبای جوانی  

 
گوشه ترین گوشه ی کلاسو پیدا کردم و خودمو جا دادم توش
پالتو سبز گشاده که با اون اولین بار عاشقت شدمم تنم بود و دیالوگای تاتر اون شب تو ذهنم تکرار میشد 
(براش گل خریدم ، با تمام اون چهار فرانک پولم، درست مثل بچگیا که میرفتیم میگفتیم آقا همه پولمو آبنبات بده گفتم آقا همه ی پولمو رز سفید بده. سفید مثل پوستش و سبز مثل پالتوش.)
موهام از همه جای مقنعه فریاد میزدن، میخواستن پرواز کنن برن بالا بالا با ابرا بای بای کنن ولی فقط داشتن صورت منو اذیت میکردن

ادامه مطلب  

بالاخره تمومش میکنم  

واااااااااااااااایی
اینقدر خوشحالم که حد نداره
کار نیمه تمومم و بالاخره بعد 4 سال میتونم تموم کنم
بخاطر اون چالش مسخره تو یسری گروه های تلگرام رفته بودم
از همشون لفت داده بودم جز یکی 
خلاصه تو اون گروه یه آدم خاص و شناختم
فهمیدم هکر بود و میخواست گوشی رو هک کنه ولی خب درجا میگفتم بهش بلاک میکرد من چند ساله دنبال همچین آدمی بودم 
چون این آدما دوست ندارن شناسایی بشن بخاطر همین پله پله خواستم برم جلو 
میدونستم 
ولی میخواستم پله پله برم جلو
آخر

ادامه مطلب  

 

الا یا ایهاالساقی ادرکاسا وناولها که عشق اسان نمود اول ولی افتادمشکلها  گفتم تا کجاپیش میره این دوستیمون گفت : به توبستگی داره گفتم به چه چیز من.؟؟گفت اینکه فراموشم نکنی .... وگفت از طرف خودم خیالم راحته همه چیزبستگی به توداره گفت شب یلدا بایدبیای خونمون گفتم اگه جوربشه باشه اما ظهرش نمیدونم چی شدکه یه هو قاطی کرد وبه یکی از حرفهای عادی من که هزارتا دلیل اوردم براش پیله کرد وناراحت شد وگفت دیگه اولین خاستگارم که  بیاد جواب مثبت میدم  چرا من

ادامه مطلب  

روایت جلسه چهارم درس پژوهش روایی  

کلمات کلیدی:اصلاح وبلاگ, تحقیق کیفی و روش های جمع آوری آن, تکنیک های تحقیق کیفی, آنسلم استراس
امروز شنبه مورخه 1395.8.8من زنگ اول با استاد حمادی درس پژوهش روایی دارم.
من ديشب ساعت 1بامداد که به رخت خواب رفتم تا بخوابم ساعت موبایلم را بروی 7.15ادقیقه  گذاشتم تا فردا صبح از خوای بیدار شوم و پس از صرف صبحانه با تمام وجود و انرژی سر کلاس حاضر شوم.
ساعت 7.15دقیقه موبایلم زنگ خورد چون خودم آنرا کوک کرده بودم تا بیدار شوم ولی چون من خیلی دیر بیدار شدم تا زنگ ر

ادامه مطلب  

وضعیت قرمزه  

خوب ای طبیعیه که وقتی مهمون میاد خونه ادم، هرچقدر صمیمیت هم وسط باشع بازم از خیلی از کارات میمونی ، مخصوصا یکی مثل من که اکثرا کارم توی خونست، دست بر قضا خواهرزاده ی ما ، به نقاشی شدیدا علاقه داره ، واسه خودش یپا نقاشه با اینکه دو سالشه ی نقاشیاشی میکشه ادم فک واسش نمیمونه، اینی که میگم توی دوتا خط خلاصه نمیشه ها، اقا میکشه بقول خودش با سیبیلو دمو دستگاه، خانوم میکشه ، بچه میکشه، یکی میخنده یکی گریه میکنه، گاهی وقتا هم ی صفحه رو پر میکنه از کل

ادامه مطلب  

عروسی...  

ديشب عروسی نوه خاله همسری بود.
عروسی که آخر هفته نباشه خیلی سخته... چون ترافیک مسیر تا تالار کلافه کننده س. فرداش هم که همسری می خواد بره اداره همش خسته س...
ولی خب از بس اصرار کرده بودن و چند بار تلفنی هم یادآور شده بودن دیگه نمی شد شرکت نکنیم...
از صبحش می خواستم برم آرایشگاه برای پاکسازی پوست ولی منصرف شدم .. با وجود خاله پری اصلا حوصله ای واسه این کارا نمی موند.
دیگه دخترم که از دانشگاه برگشت برام انجام داد و خدا خیرش بده خیلی هم پوستم تمیز و پاک

ادامه مطلب  

جزیره ای که شما باشید  

این متن رو از یک وبلاگی گذاشتم. خیلی قشنگ گفته...
" گمانم زیادتر عمر می‌کنیم تا هی بفهمیم هیچی نیستیم. یک کوچکی بی‌انتهاییم. یک جزیره‌ی خیلی ریز. خیلی ریز. تعمداً می‌گویم جزیره که ذهن‌تان برود سمت بی‌ارتباطی. تنهایی. حصار. حصارِ آب. زیادتر عمر می‌کنیم که بیشتر بفهمیم که هرکدام جزیره‌ایم و عمراً بدانیم توی جزیر‌ی بغلی واقعاً چه خبر است. آنجا خورشید چطوری طلوع می‌کند؟ چطوری غروب می‌کند؟ نمی‌دانیم. هیچ نمی‌دانیم. تابستان آنجا به گرمی تابس

ادامه مطلب  

ادامه پست در حاشیه  

- پنج شنبه 2 مهر: کامی موقع عوض کردن پانسمان گفت سمت چپ محلی که توده بوده، قرمزه .شب، اون قسمت رو وارسی کردم و متوجه یک توده ی بزرگ شدم. اعتراف می کنم که ترسیدم و دست و پامو گم کردم، با این وجود تصمیم گرفتم به کامی و بچه ها چیزی نگم تا نگران نشن.- جمعه عصر: طاقت نیاوردم و یواشکی به کامی گفتم! با حرف زدن حالم بهتر شد و استرسم کمتر شد.- از جمعه ها متنفرم، اگه یک نفر روز جمعه مریض بشه عمرا بتونه دکتر متخصص پیدا کنه.- چه پنج شنبه، جمعه ی کشداری! دلم می خواس

ادامه مطلب  

صبح های رویایی ...  

از بین اوقات شبانه روز، صبح ها رو بیشتر از وقتهای دیگه دوست دارم، یک حس مبهمی به من می گه اگه قرار باشه یک اتفاق خوب در زندگیمون بیفته این اتفاق یک روز صبح روی می ده! برای همین تلفن های صبح گاهی رو هم با امید جواب می دم! از بین وعده های غذایی صبحونه رو از ناهار و شام بیشتر دوست دارم. صبحها ساعت یک ربع به 9، کتری رو روی اجاق گاز می ذارم. تا آب جوش بیاد فلاسکها و لیوانهایی رو که بچه ها بعد از خوابیدن من توش چایی یا شیر خوردند می شورم. بعد تو یکی از فلاس

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1